تبليغاتX
قلب مهربون


تو بین عشق من با یه عشق تازه تری

شاید آسونتره از عشق من تو بگذری

اسمم تکراریه رو رنگه آواز صدات

غرور و عشقمو له کردی زیر پات

یه راه تازه تر توی عشق تو وا شده

چپ یا راست هی میری چون عشق تو دو تا شده

فکر کردی نباشی واسه من سخته این زندگی

راه تو عوض کن نمی خوام چیزی بگی

تو که از این شاخه به اون شاخه می پری

رفتی دلتو آسون دادی به دیگری

تو که دل ما رو به بیراهه کشوندی

همه غمها رو تو دل ما نشوندی

تو که واسه ما دیگه نمی خوای بمونی

منم نمی خوامت می خوام اینو بدونی

سر دو راهی می شینی آی تو دیوونه

دلت هرزه اینو دل ما می دونه

نمی دونم چطور تو حس من پیدا شدی

مثل یه غنچه ای توی قلب من وا شدی

می گفتی دل من تو زندون تو اسیره

هر جایی باشی واسه عشق تو می میره

دنیای من و تو مثل قلبامون جدا بود

دل شکستن تو پیش چشمای خدا بود

صدای قلبمو هدیه دادم تا شنوفتی

تو نمی شنیدی باز اینم که دروغ می گفتی

تو اینو می دونی عاشق نگاتم

گم کردنه چشمم از تو چشمونت گناه

ای کاش می دونستم عشق من و تو

از همون اول تا انتها اشتباه

 

+نوشته شده درشنبه پنجم مرداد 1387ساعت 11:15 توسط هانیه |


مادر و پدر مهربانم تا آخر عمر از زحماتتان برای این بنده ی حقیر

ممنونم و عهد می بندم با پیمودن راه درست لبخند رضایت و پیروزی

را بر لبان شما عزیزان ببینم.بهترین مادرو پدر دنیا نصیبم شده مادرم

دوست و پدرم تکیه گاه خانه.خورشید هم شاهد عشق ماست و

غبطه می خورد بر این شعله های دوست داشتن و گلها کم

می آورند از مهربانی دوستتان دارم به اندازه ی عشق

مادر به فرزند و غیرت پدر

+نوشته شده درسه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 8:41 توسط هانیه |


امروز دریا موج را به مهمانی ساحل برد

و به من صداقت آموخت.

امروز زمزمه ی شیرین جویبار تشنگی گل را تفسیر کرد

و به من راز محبت آموخت.

درخت سایه ی سبزش را به جنگلها سپرد

و به من کلید امانت آموخت.

ابری سفید نرم و آهسته شکل گرفت و بالا رفت

قله ی کوه را در آغوش گرفت

و به من استقامت آموخت.

غنچه از صدای نوازش صبح بیدار شد و خندید

و من رنگ امید را دیدم.

در آشیانه ی کوچک گنجشک جوجه ای در آرزوی پرواز

خطر را تجربه کرد و اوج گرفت

و به من قدرت ایمان آموخت.

پروانه پیله ی تاریکش را شکافت

با غرور بال گشود

و به من تولدی دوباره آموخت.

 

+نوشته شده درسه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 6:21 توسط هانیه |


می خواهم حقیقتی را بگویم حقیقتی ساده از عشقی که برای تو

مادر به ارمغان آوردم.

از کجا آغاز کنم؟نمی دانم بگذار از تو بنویسم.ای کبوتر سفید من

ای همه ی خوبی ها ای شکوه خلقت ای ستاره ی درخشان

عمرم مادر...بگذار بگویم که چه زیبا بود آهنگ لالایی تو و چه زیبا

محبت و عشق را در سینه ام جا دادی.مادر تو به من عشق

آموختی و الفبای محبت را وقتی در گهواره بودم برایم خواندی و

تو ای زیباترین بهار فصل های زندگیت را چه عاشقانه به پایم

ریختی مادر بگذار بگویم ای مظهر محبت ای فرشته ی مهر

ای بهار چشمه ساران ای دریای بیکران عطوفت مادر ای شمع

سوزان هستی بگذار بگویم:دوستت دارم ای برتر از همه چیز...

+نوشته شده دردوشنبه سوم تیر 1387ساعت 6:29 توسط هانیه |


هست آن نیست که هر لحظه کنارت باشد

                                  هست آن هست که هر لحظه به یادت باشد

در سکوت می توان نگاه را معنا کرد و آن را با عشق به دل پیوند زد

 می توان بهار را به دیدار برگهای  خزان زده برد  و

 برای رازقی های امید از عطر دوست داشتن گفت

می خواهم سکوت کنم و تنها به حرف نگاهت گوش کنم

 عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست 

بلکه گذاشتن سدی در برابر رودیست که از چشمانت جاریست

+نوشته شده دریکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 7:39 توسط هانیه |


حرف تو عهد سکوتم را شکست      نام تو قفل دلم را هم شکست

آمدی با یک سبد بوی بهار              بوی تو جان و جهانم کرد مست

درد من درمان شد از دیدار تو          دست گرمت بند غم ها را شکست

روح سرگردان من با عشق تو          در جهان آرزوهایم نشست

آه ! ای همنشین یار من                یاد تو بر صفحه جانم نشست

من پرستوی مهاجر بودم و             تند بادی آشیانم را شکست

با تو اما روح من پیوند خورد            آشیانی نو من آوردم به دست

+نوشته شده درسه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 10:38 توسط هانیه |


سلامم را می نویسم تا زحمت گشودن لبهایت را برای پاسخش نبینم نکند لبهای نازنینت

را برای پاسخ گفتن به سلامم از هم بگشایی.نازنین من می شود بگویی با چه زبان بگویم

که پروانه پریشان نگاهم هنوز هم این نیلوفری شمع مهربانی های توست من التماس کدام

گلدان را بکنم که لطافت شمعدانی های صورتش را به پای حقارت واژه های بی تقصیرم بریزد

برگها بیشتر از آدما قدر تو را می دانند و من بیشتر از برگها

+نوشته شده درشنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 10:48 توسط هانیه |


بغض گلویم را فرا گرفته است می خواهم بگریم می خواهم به دریا بگریزم و می خواهم به آسمان پناه

ببرم اشک بر رخساره زردم فرو می چکد آن را پاک می کنم تا دیگران نبینند به گوشه ای می گریزم تا

کسی متوجه نشود...

چند ساعتی سوختم و در شور و هیجانی خدایی غوطه خوردم قلبم باز شده بود روحم به پرواز درآمده

بود احساس می کردم که به خدا نزدیک شده ام احساس می کردم که از دنیا و مافیها قدم فراتر گذاشته

ام همه را و همه چیز را ترک کرده ام فقط با روح سر و کار دارم فقط با غم همنشینم فقط با درد

می سازم و فقط خدای بزرگ را پرستش می کنم.

خدایا تموم مریضای اسلام رو شفا بده...الهی آمین

+نوشته شده دردوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 8:48 توسط هانیه |


ما دو تا ماهی بودیم توی دریای کبود

                                                خالی از اشکهای شور از غم بود و نبود

پولکهامون رنگارنگ روزامون خوب و قشنگ

                                                 آسمون یکی خونه مون یه قلوه سنگ

خنده مون موج ها رو تا ابرا می برد

                                                وقتی دلگیر بودم اون غصه می خورد

تورهای ماهی گیرا وا نمی شد

                                               عاشقی تو دریا تنها نمی شد

خوابمون مثل صدف پر مروارید نور

                                          پر شد این قصه ی ما توی دریاهای دور

همیشه تک می زدیم به حباب های درشت

                                         تا که مرغ ماهی خوار اومد و جفتمو کشت

دلش آتیش بگیره دل اون خونه خراب

                                              دیگه نوبت منه سایه ش افتاده رو آب

ای خدا کاری نکن یادش بره

                                      که یه ماهی این پایین منتظره

نمیخوام تنها باشم ماهی دریا باشم

                                      دوست دارم که بعد از این توی قصه ها باشم 

+نوشته شده درسه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 17:19 توسط هانیه |


گفتی که به احترام دل بارانیم باش        باران شدم و به روی گل باریدم

گفتی که ستاره شو دلی روشن کن      من همچو ستاره ها تابیدم

گفتی که برای باغ دل پیچک باش          بر یاسمن نگاه تو پیچیدم

گفتی که برای لحظه ای دریا شو           دریا شدم و تو را به ساحل دیدم

گفتی که بیا و لحظه ای مجنون باش      مجنون شدم و ز دوریت نالیدم

گفتی که شکوفه کن به فصل پاییز         گل دادم و به ترنمت روییدم

گفتی که بیا و از وفایت بگذر                 از لهجه ی بی وفایت رنجیدم

گفتم که بهانه ات برایم کافیست          معنای لطیف عشق را فهمیدم

+نوشته شده دریکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 7:39 توسط هانیه |